احمد بن محمد ميبدى
304
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
خداوند گويد : اندكى از رازهاى خود در دل بندهاى كه دوست داشتم به وديعت نهادم ، پس شناختى و آشنائى هر دو بهم بايد تا نشانهء اين كار و شايستهء اين خلعت شود ، دعوى آشنائى بىشناسائى عين جحد است و شناخت بىآشنائى عين مكر ! چنان كه ابليس لعين را كه شناخت بود بدون آشنائى ، نهايت و بدايت او هر دو عين مكر بود ! و هر دو در قعر كفر پوشيده شده بود ، هرچند به ظاهر صورت فرشته داشت و نقاب تقديس بر بسته بود لكن باطنى خراب داشت ، كه هزاران سال بساط عبادت بر اميد وصال پيموده ، چون پنداشت كه ديدهء آرزويش گشاده شود يا نفخهء وصلش وزيده شود ، از آسمان بالا بر زمين پست افتاد و از سماء سموّ بر خاك لعنت سقوط كرد ! 112 - وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ . آيه . هركس رتبت وى عالىتر بلاء وى تمامتر ، هركس به حق نزديكتر و دل وى صافىتر ، نفس او به دست دشمن گرفتارتر ، آرى ، بىغصّهء محنت قصّهء محبّت نتوان خواند ، و بىزهر بلاء شهد ولاء نتوان يافت ، بنگر كه آدم صفى آن پروردهء تقديس حق از ابليس دشمن خود چه ديد ! آن دگر نوح شيخ پيمبران و پدر جهانيان از قوم خويش چه كشيد ! چند صد سال آنها را دعوت به حق كرد ، هر روز او را چندان بزدند كه بىهوش شدى ، و فرزندان او را به دشمنى با او تشويق كردندى و آن مهتر برين بليّت صبر مىكردى و اميد به ايمان ايشان داشتى تا آنكه گفت : بار خدايا ، چون اميد بريده شد و روى صلاح پديدار نيست ، بودن اينان در اين جهان جز زيادى فساد و سبب خرابى نيست ! تخم آنان را از زمين بركن و گرنه همه بندگان را فاسد و گمراه خواهند كرد ! از آن پس ابراهيم كه شجرهء توحيد بود ، شب و روز به زانو درافتاده ، ريش سپيد را در دست نهاده و دورى خانواده را از بت ، خواهان بود و از آن نمرود طاغى چه كشيد ، و به او چه آزارها كه نرسيد ! همچنين همهء پيغمبران يكانيكان از هود و صالح و لوط و موسى و زكريّا و يحيى و عيسى از دست جبّاران و متكبّران و متمرّدان چهها كشيدند ، همه به فرياد آمدند ، و در آخر همهء آنها بلاء محمّد مصطفى از همه بيشتر و تمامتر كه خود گفت : هيچ پيغمبرى به قدر من آزار نديد ! آن بىحرمتان و بيگانگان قدر وى ندانستند و ديدهء شناخت او نداشتند و منزلت او را نشناختند ، بارها قصد جان او كردند ، جفاء او را ميان در بستند ، پيران استهزا كردند و شاعران هجو گفتند و جوانان جفا كردند و كودكان سنگ انداختند و زنان از بامها خاك ريختند و آنگه اتفاق كردند و با يكدگر عهد بستند كه او را از ميان بردارند ، جبرئيل آمد و گفت : هان برخيز و شهر را به ايشان بگذار و آهنگ غربت كن و در اين غربت گزيدن رازى بود كه جوانمردى عارف چنين به شعر آورده : اى يتيمى كرده اكنون با يتيمان كن تو لطف * اى غريبى كرده اكنون با غريبان كن سخا با تو در فقر و يتيمى ما چه كرديم از كرم * تو همان كن اى كريم از خلق خود با خلق ما مادرى كن مر يتيمان را ، بپرورشان به لطف * خواجگى كن سائلان را ، طمعشان گردان وفا 114 - أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً . آيه . جز از خدا معبودى گيرم ؟ هرگز ! جز او خدائى دانم ، حاشا ! معبود بىهمتا او است ، يگانه و يكتا خود او است ، در كردگارى و جبّارى بىنظير او است ، در كاررانى و كار خدائى بىمانند او است ، در بندهنوازى معروف اوست ، و در مهربانى و مهرنمائى موصوف او است ! پير طريقت گفت : الهى ، تو موجود عارفانى ، آرزوى دل مشتاقانى ، يادآور زبان مدّاحانى ، چونت نخوانم كه نيوشندهء آواز داعيانى ؟ چونت نستايم كه شادكنندهء دل بندگانى ؟ چونت ندانم كه زين جهانى ؟ چونت دوست ندارم كه عيش جانى ؟